JavaScript Codes
![]() |
![]() |
|
|
يادداشت : ياد دارم در غروبي سرد سرد مي گذشت از كوچه ما دوره گرد. داد ميزد كهنه قالي ميخرم ، دست دوم جنس عالي ميخرم كاسه و ظرف سفالي ميخرم، گر نداري كوزه خالي ميخرم، اشك در چشمان پدر حلقه بست، عاقبت آهي كشيد بغضش شكست. اول ماه است و نان در سفره نيست. اي خدا شكرت، ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود، اتفاقا مادرم روزه بود، خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت: آقا سفره خالي ميخريد؟؟؟!!!!!! اين مطلب را از طرف بهترين دوستم برايتان نوشته ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 مهر1388ساعت 11:59 توسط الهه |
|
|
دستمال كاغذی به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست، یك كم از طلای خود حراج میكنی؟ عاشقم … با من ازدواج میكنی؟
اشك گفت: ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی! تو چقدر سادهای خوش خیال كاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله میشوی چرك میشوی و تكهای زباله میشوی. پس برو و بیخیال باش. عاشقی كجاست؟ تو فقط دستمال باش! دستمال كاغذی، دلش شكست گوشهای كنار جعبهاش نشست گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد. در تن سفید و نازكش دوید خونِ درد. آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد، مثل تكهای زباله شد، او ولی شبیه دیگران نشد، چرك و زشت مثل این و آن نشد. رفت اگرچه توی سطل آشغال، ولی پاك بود و عاشق و زلال. او با تمام دستمالهای كاغذی فرق داشت، چون كه در میان قلب خود دانههای اشك كاشت... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آذر1387ساعت 9:18 توسط الهه |
|
این هم یکی دیگه از کارهای خودم امیدوارم بپسندید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:22 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 13:42 توسط الهه |
|
|
شب رفت، صبح آمد ستاره ها رفتند
خورشید سر زد ماه من نیامد اینجا دشمنان بخانه برگشتند روحم پرزد ماه من نیامد (عمه بابام نیامد) وقتی سر زخم باشه تشنگی باشه دیگه برام فرقی نداره اگه بارون بباره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 10:32 توسط الهه |
|
|
در کتابی معنای عشق را از نظر مردم خواندم : یکی گفت عشق دریایی است که دو ساحل را به هم پیوند می دهد یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد یکی گفت عشق مانند سیبی است که بطور مساوی بین دو نفر تقسیم شده یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری یکی گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 10:45 توسط الهه |
|
|
كوچه هاي بي كسي.....
در سكوت آواز خواندم نيمه شب اشك ها از ديده راندم نيمه شب
آمدم در كوچه بينم روي تو ديدمت از پاي ماندم نيمه شب ديده را طاقت به ديدارت نبود
كس چو من آن شب گرفتارت نبود مرغ دل در سينه ارامش نداشت
چون دگر مقبول درگاهت نبود رفتي و من ماندم و دلواپسي گم شدي در بوته هاي اطلسي
رفتي و ديدم فقط ماه است و من نيمه شب در كوچه هاي بي كسي.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 10:5 توسط الهه |
|
|
زندگي شاد است، غمگينش مكن... شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس
وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي.
این هم یکی دیگه از کارهای خودم است امیدوارم خوشتان بیاید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 18:22 توسط الهه |
|
|
فرشتگان از پرسيدند: خدايا تو كه بشر را انقدر دوست داري چرا غم را افريدي؟ خدا گفت:
غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته!!!!!؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 تیر1386ساعت 18:39 توسط الهه |
|
|
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟..خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني. کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.. خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا کني
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 17:58 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ورود شما را به اين وبلاگ خوش آمد مي گويم اميدوارم مطالب اين وبلاگ مورد نظر شما قرار گيرد.
چرا در پايان به او برسي ! از او آغاز كن. برقرار باشيد و عاشق....يا علي نام: الهه پیمانی محل سکونت: تهران رشته تحصيلي: ليسانس زبان و دوره IT را گذرانده ام. علاقه ها:اسكي، كوه نوردي،ديدن منظره شبهاي تهران از بام تهران...... |
| پیوندها |
|
آه از دلت آه از دلت دلشكسته انت حبيبي خیس تر از باران زيبا ترين سارا ساده نبود گذشتن از تو برام ايران موزيك راز دل عشق قشنگ وقتي كه با تو هستم (علي مهربون) |
|
RSS
|